|
ساقی و امیر.گشنه اشعار امیر.گشنه و مطالب زیبای ساقی ما قصد داریم تقابل نوشته ها و شعر های ناامید کننده ی امیر.گشنه با مطالب سراسر امید دهنده ودلنشین ساقی را بررسی و نظرات زیبای شما را جویا شویم .....................
پست الکترونیک آرشیو مطالب آرشیو مطالب
جستجو
پیوندها
سمیرا ( دنیای کوچک من )
تارا ( اشعار ) فرزاد ( اشعار و دکلمه ) سحر ( قشنگ ترین اشتباه من) emotions in paradise(تینا) :: قالب ساز :: آمار وبلاگ
افراد آنلاين:
تعداد بازديدها: RSS
|
فراتر از احساس
تبش قلب حالا...........
آره...............
الان یک سال شده که هنوز دارم سیگار می کشم.................... خستم.........دیگه از خودم حالم به هم می خوره.....از نگاه کردن تو آینه می ترسم........... آره تو جوونی دارم پیر می شم.......نمی دونم از کی گله کنم. می دونم تقصیر خودمه..... شاید بگید چرا بعد این همه مدت دارم می نویسم ؟ درسته............یک بار دیگه شکست خوردم............... اما این بار خیلی سخت تر........ کسی به خاطره من رگ دستشو یه زمانی زدو ادعا کرد که عاشقمه و منم جلوش سیگارو رو بازوم خاموش کردم حالا امروز پیغام داده که به امیر بگید من نمی تونم صبر کنم و خداحافظ......... آخه قرار بود دو سال قطعه رابطه کنیم تا ببینیم کی خاطراتو فراموش می کنه که مشخص شدو حالا خبرش داره مثل آتیش منو می سوزونه....... لعنت به منو دل سادم......... |+| نوشته شده توسط امیر.گشنه و ساقی در شنبه نوزدهم خرداد 1386 ساعت 21:50
سرانجام
این شد زندگی من :
گفتم سرانجامم چه شد ؟ / هم رازو هم یارم چه شد ؟ / گفتی به لبخندی غریب.........../ سیگار شد.......سیگار شد......./ |+| نوشته شده توسط امیر.گشنه و ساقی در جمعه بیستم بهمن 1385 ساعت 16:36
نمیدونم چی بگم.................................دلم خیلی گرفته............ساقی.............
حرفامو اگه الان نگم خفم می کنن..................خیلی دلم گرفته.............خیلی..............
آره درسته.........ساقی هم ترکم کرد................خودمم هنوز نمی دونم چرا ؟........... اما می خوام همه چی رو از اول بگم :
من با ساقی از چت آشنا شدم...............اون مثه یه خواهر راهنماییم میکرد.......... شهر ما یعنی بود........... حالا می خوام شعرایی که بعد از رفتنش گفتمو بهش تقدیم کنم :
.::زندگی چیست::. گناهم چیست ؟ زندگانی یا اسیری ؟ زندگی تنهایی است ؟ یا که با هم بودن است ؟ زندگی خوش بودن است ؟ یا که دل خوش بودن است ؟ زندگی دل دادن است ؟ یا که دل دادگی ست ؟ زندگی...زندگی است ؟ یا که آن مردگی است ؟ زندگی خاموشی است ؟ یا همان بی هوشی است ؟ زندگی تفکر است ؟ یا که در خود بودن است ؟ زندگی هر چه که هست... از برای من بس است... زندگی نمی خواهم... مرگ را ملال می دانم...
زندگی نیست......زندگی نیست......
زندگی چیست ؟......زندگی چیست ؟...... .............................................................................. حالا می خوام شعری رو که واسه ساقی گفتم و برای خودش هم خوندم بنویسم...................... یادمه وقتی بیت آخر شعرو واسش خوندم...........خندید...............خیلی هم خندید............... چون خودشم نمی دونست یه روز ترکم می کنه یعنی اصلا فکرشم نمی کرد........................ این شعر تقدیم به ساقی :
.:ساقی:. تو رو من هر روز می بینم توی خوابم...تو خیالم... می بینم با یه کبوتر اومدی بدی شرابم تو مثل شراب می مونی خیلی داغی...خیلی گرمی... واسه دردای قلبم تو خود سنگ صبوری تو خوده ساقی هستی میدی می با هر نگاهی داری می اما تا وقتی بیش من هستی...نرفتی
...رفتنت کرده خرابم...
...افتاده به جون قلبم...
ساقی........امیدوارم وقتی دوباره بیت آخرو می خونی نخندی............................................. اما بدون بد کردی...............خیلی هم بد کردی...................... خیلی.................خیلی.........................خیلی........................................ |+| نوشته شده توسط امیر.گشنه و ساقی در شنبه هجدهم شهریور 1385 ساعت 6:6
شعر بی کسی از امیر.گشنه .......................
بی کسی
زندگی ای که شوق زندگانی در آن نیست دمی که شوق باز دمی در آن نیست
مردگی از زندگانی بهتر است حل این مشکل خنجر از بشت سر است
بکشید این بنده بی کس را کز رنج بی کسی کشته است نفس را
هر که او را بکشد جهاد کرده است بخت خود را بخت او را باز کرده است
این بنده بی کس همچو مرغیست کز نوای سخن عشق می زیست
هر که با خود درد و سوزی دارد دل بی کس درد عاشق دارد
درد عاشق اگر از عشق خود است درد بی کس آن دل تنگ خود است
دل تنگش عاشق تنهایی است در سکوت مرگ رفتن بنهانی است
خواب او خوابیدن انسان نیست رفتن به مرگ از بس هر خوابیست
فرد بی کس شاید آن بیچاره ی دلسوز است لکن آخر آن زنده ی بر شور است
امیر.گشنه
|+| نوشته شده توسط امیر.گشنه و ساقی در شنبه سی و یکم تیر 1385 ساعت 19:35
دریای عصبانی................... قلم ساقی ....................
<خاطره دریای عصبانی!!
بنام یگانه خالق هستی دریای عصبانی: سوار اتوبوس دریایی بودیم وعازم قشم. دریا متلاطم ومواج.پسرم خودشوچسبونده بودبه باباش .با چشمای گرد باهر تکان اتوبوس وبرخورد ان به امواج وحشت زده به ما نگاه میکرد .لبخندی زدم و منتظر جواب .....!!زل زد به چشام .بیشتر خندیدم .....!!نه انگار بد جوری وحشت کرده ؟؟!!دستامو درازکردم ازش خواستم بیاد بغلم:بیاعزیزم!به باباش نگاهی کرد؟!! دستشودراز کردکه با تکان اتوبوس(قایق)محکم تر ازقبل باباشو چسبید .حق داره هرموقع به قشم رفتیم دریا آروم بوده.نزدیک به سه سالشه وتجربه اینجوری نداشته.دستاشو تو دستم گرفتم ونوازشش کردمابروهاشو بهم گره کرده بود وچشاشو گرد؟؟!!!بازم زل زد بهم چهره اش بامزه شده بود.منو باباش خندیدیم ..باخنده ما لبخندی زدو دوباره ابروهاش گره خورد :مامان!!؟؟ سرمو با لبخند تکانی دادم -:جونم؟؟!! -:ا ا ا براچی..ا ا ا دیا عص...بانیه؟؟!!!!!!!! دوروبریامون زدند زیر خنده ؟؟!! منو باباش هم ........اولش خندید ولی بعدش سرشو انداخت پایین و...؟؟ دستی به سرش کشیدم:مامانی چون شما اخم کردی وناراحتی! عصبانیه؟؟!!!اگه بخندی اونم میخنده؟!!!بچم تو فکر رفت وزورکی خندید!!!(بقول دوستم !این چه کاریه!!!!) منو باباش میخندیدیم تکانهای قایق کم وزیاد میشدند.پسرم گره ابروهاشو بیشتر کرد:هنوز... دیا ا ا ا عصبانیه !!!!! خندیدم :نه مامانی این دفه داره میخنده مثل خنده های خودت . وقتی قلقلکت میدم؟؟!!توفکر رفت خندید خیلی قشنگ خندید ... -:مامانی؟؟....کی ا ا ا دیا یو ق قیک میده(دریا رو قلقلک میده؟؟) ـ:ماهیا .....هرچی که توی دریایه....... واو در دنیا وافکار شیرینش درحالی که لبخندی بر لب داشت غرق شد همان دنیایی که همه ما تجربه کردیم وارزوداریم به ان دوران برگردیم. تمرکز ذهن ما انسانها بر روی مسائل خیلی مهمه.برای رسیدن به اهداف وگذر ازموانع وبرای اینکه همیشه حال خوشی داشته باشیم واز پیمودن راه لذت ببریم لازمه که دیدگاههامون رو نسبت به گذشته تغییر دهیم. ساقي. |+| نوشته شده توسط امیر.گشنه و ساقی در شنبه سی و یکم تیر 1385 ساعت 15:32
|